تفاوتی وجود دارد بین شناختی که منجر به کشف حقیقت شود و علم در معنای مدرن کلمه. اولی مسئلهٔ فلسفهٔ جدید اروپا بود که با ایدهآلیسم آلمانی (از کانت تا هگل) به نقطهٔ اوج خودش رسید و دومی مسئلهای نسبتاً متأخرتر. این مسئلهٔ متأخر بعد از اینکه کلی دیسیپلین دانشگاهی در قرن نوزدهم در دانشگاههای غرب شکل گرفت به humanities یا به تعبیر آلمانی Geisteswissenschaften (علوم روحانی در برابر علوم طبیعی) سرایت کرد. «علم بودن» یک گزاره یا مجموعهای از گزارهها انگار بدان اعتبار یقینی میداد و خیلی از نویسندگان/دانشمندان برای اعتبار بخشیدن به آثارشان بر سر علمی بودن آنها و علمی نبودن دیگر نظرات پافشاری میکردند. حتماً ماجرای سوسیالیسم علمی را شنیدید. موضوع این است که در قرن نوزدهم بسیاری کوشیدند گزارههای ایدئولوژیک یا معطوف به فعالیت سیاسی در راستای منافعی جزئی/خاص را به اصطلاح «علمی» کنند. مارکس و جریان مارکسیسم اساسا چنین مدعیاتی داشتند و طبیعتاً چون از خودشان مبانی منطقی و اپیستمولوژیک نداشتند یک سری گزارهٔ مغشوش و نادرست با استفاده از آثار هگل درست کردند. برای همین است که هگل برای چپها اینقدر مهم است، هگل را از آنها بگیریم زبانشان بند میآید. عدهای محقّق وجود دارند که البته نادرستی مدعیات چپها منجمله خود مارکس در ارجاع به هگل را نشان دادند. در هر صورت، در قرن نوزدهم یک جریان نوکانتی در فضای آلمانیزبان شکل گرفت که از جملهٔ مسائل بنیادیشان مسئله روش بویژه در شناخت علمی بود منجمله شناخت در علوم روحانی یا آنطور که در زبان فارسی رایج است علوم انسانی. مکتب ماربورگ که چهرههای شاخصی مثل هرمان کوهن، نیکولای هارتمَن، پاؤل ناتروپ و ارنست کاسیرر نمایندگیاش میکنند روی موضوعات عامتری متمرکز بود ولی مکتب جنوب غربی مشخصا روی این مسائل بویژه مسئلهٔ علوم فرهنگی متمرکز شد. (البته نوکانتیهای شمال هم به این مسئله بیتوجه نبودند مثلا کاسیرر شخصاً یک رساله در این زمینه نوشته) نمایندگان اصلی مکتب جنوب غربی ویلهلم ویندلباند و هاینریش ریکرت بودند. ویلهلم دیلتای را هم میتوان به خاطر آثارش نزدیک به این مکتب دانست. یک جریان دیگر که از درون جنبش نوکانتی بیرون آمد مکتب فلسفهٔ تحلیلی بود. این بحثها در وین هم تاثیر خودش را برای فضای فکری و علمی میگذاشت. دعوا بر سر حقوق قدیمیتر بود و در آلمان قرن بیستم بعداً تجدید شد. (مکتب تاریخی، پوزیتیویسم حقوقی، مکتب حق طبیعی و…) در مورد اقتصاد، اتریشیها (منگر و بوم-باوِرْک و…) هم وارد بحث روش شدند و جدیترین و مفصلترین سهم رو در بسط این بحث داشتند و فقط با جریان چپ وارد مباحثه نشدند بلکه با مکتب تاریخی اقتصاد هم نزاع علمی داشتند. جالب است که ماکس وبر استفادهٔ خیلی زیادی از دستاوردهای روششناسی مکتب اتریش در نقد و نزاع با مارکسیسم و مکتب تاریخی داشت و ایدهٔ روش تفهّمیاش یا تأکیدش روی تیپ ایدهآل همه و همه برگرفته از مباحث روششناختی اتریشیها بود. مباحث روششناسی در مکتب اتریش ادامه یافت، بسط پیدا کرد، دقیقتر شد، پیچیدگیها را درون خود توضیح داد و جاهایی هم شاید از پیشگامان خود فاصله گرفت. سه چهرهٔ جدید میزس، هایک و هوپه نمایندگان شاخص متأخر روششناسی در مکتب اتریشاند.
در مورد سوال: اگر حوصلهٔ خواندن کنش انسانی میزس را ندارید پیشنهاد میکنم مقالهٔ کوتاه (۱۳۰ صفحه) زیر را که آخرین اثر میزس است بخوانید:
The Ultimate Foundation of Economic Science
فایل پرتابل آن را ضمیمه میکنم.
درخشانترین اثر هوپه در این زمینه Kritik der kausalwissenschaftlichen Sozialforschung
است که در سال ۱۹۸۳ منتشر شد و متاسفانه فقط به زبان آلمانی در دسترس است ولی خوشبختانه در سال ۱۹۹۵ هوپه به انگلیسی مقالهٔ بلندی منتشر کرد که موضوعاش همین بحث روش است و اینکه چه زمانی میتوانیم بگوییم یک گزاره در اقتصاد، علمی (و پیشینی/ماقبلتجربی) است. نسخهٔ پرتابل این کتاب را نیز ضمیمه میکنم.