وقت گذاشتم و کتاب اصول ریاضی فلسفه طبیعی نیوتن را خواندم. اکثر آن همان چیزی است که میدانیم و در مدرسه و دانشگاه یاد گرفته‌ایم اما مقدمه آن نکته دیگری دارد:

نیوتن تلویحا می‌گوید که با phenomenon سر و کار وارد و نه noumene.

البته این شرح را کانت نیز بر نیوتون نوشته. برای توضیح باید گفت که نومن بر آن چیزهایی دلالت دارد که بیرون از ذهن بشر هست و فنومن بر ادراک بشری از آن چیزها. نیوتن به صراحت می‌گوید من فرضیه نمی‌سازم. یعنی بر مبنای داده‌ها و شواهد نتیجه‌گیری میکنم و کاری به چیستی واقعیات بیرونی ندارم. آن چیزی را داوری میکنم که میبینم. اگر فعلا نمیدانم که جنس سیاره مشتری چیست و حرکتش را می‌بینم در مورد حرکتش حرف میزنم و از روی حدس عقلی نسبت به جنسش آن‌ را در توصیف حرکت دخالت نمی‌دهم.

این نکته را گفتم که بگویم اگر درست بدانم کتاب اصول نیوتن تا همین اواخر ترجمه نشد. کتابی بود به زبان لاتین که فهمش سخت بود و ادراک نظریه‌اش از ترجمه مباحث فیزیک‌دانان به زبان‌های دیگر راحت‌تر بود. بنابراین ایرانیان ادراک نیوتن از حرکت سماوی را فهمیدند اما روش‌شناسی‌اش را نه.

موضوع این نیست که تنها نیوتن به این امر اصرار می‌کرد. فرانسیس بیکن نیز هم‌عصر او بود و بر علم تجربی اصرار داشت اما هیچکس چون نیوتن نبود که درست کار کردن نظریه‌اش باعث شود این نگرش اعتبار پیدا کند.

برای این موضوع می‌توان مثال‌های بسیار برشمرد اما نتیجه یکی است: گفتمان تجدد در ایران هرچند به شکل ظاهری سریعا گسترش پیدا کرد اما جز بخشی از همان نسل اولیه دیگران دوباره به خانه اول بازگشتند. تلاش مهدی بازرگان برای نوشتن کتاب ترمودینامیک قرآنی مثال خوبی است. اینجا حوزه نظر و انتزاع به شکلی فیثاغورسی محملی می‌شود برای تبیین جهان. درست است که نتیجه از نظر ما خنده‌دار است اما همان زمان پرطرفدار بود و اکنون نیز گرایش‌های دیگری از آن پرطرفدار است. در نهایت مساله را نمی‌توان فقط به مخالفان سیاسی پهلوی فروکاست. آشکار است که انفجار ناگهانی بروکراسی جمعی از طرفداران ایده "آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد" را نیز با خود همراه کرده بود

در نتیجه بنیادهای مدرن هرچند ظاهرا افزایش می‌یافت اما در گفتمان محکم اولیه ترک پیدا شده بود. فنرِ بازگشت به ایده‌های انتزاعی دوباره در رفته بود و ایرانیان در سودای تفسیر کوانتومی از مولانا بودند. وقتی گفتمانِ مسلط ترک خورد هر کنشی شکل بی‌معنا پیدا کرد. دیوانسالاری نمی‌دانست در چه جهتی حرکت کند و توسعه هم مفهوم هزارشاخه متناقضی پیدا کرده بود‌. در نتیجه انقلابیون با این ایده که:"انرژی خورشیدی کلاهبرداری است" انقلاب کردند.

کژکارکردی دیوانسالاری دانشگاهی از همه بدتر بود. نهادی که باید میراث‌دار و سنگر اندیشه مدرن میشد تبدیل شد به حرفهای صدمن یک غاز توخالی. از جمله حرفهای خنده‌دار شریعتی درباره نبرد طبقاتی از هابیل و قابیل!

وقتی گفتمان منسجم نظری وجود نداشته باشد شریعتی استاد دانشگاه می‌شود و همین حرفهای بی‌ربط را درس میدهد و هموست که موتور انقلاب را به راه می‌اندازد. ساختار پهلوی خود قاتلِ خویشتن بود و دشنه‌اش نهاد دانشگاهی که اساسا در تناقض صورت و محتوای ایده‌های خود بود. باقی شرحِ جهالت جمعی است که در موردش بارها سخن گفتیم!

https://t.me/globalutopia/1421

Reply to this note

Please Login to reply.

Discussion

No replies yet.